تبليغاتX
شکستن و رفتن

یه بطری و یه لیوان

بزن تو خط مستی

برگشتنش محاله

منتظره کی هستی

موندنی بود تو روندیش

تو قلبشو سوزوندی

نشسته بود رو بومت

خودت اونو پروندی

تا فهمیدی اسیره

آره تا دیدی گیره

تا فهمیدی نباشی

بدون تو می میره

گذشتی از کنارش

نوشتی بی خیالش

حتی برای دیدن

نداشتی حس و حالش

ندادی عاقبت دل

تو کی دیدی اسیره

نگفتی خسته می شه

یه روز می زاره میره

یه پاکت سیگارو

یه فندک شکسته

شدی یه مرد تنها

که بغض گلوتو بسته

اون که گفتی اسیره

مطمئن بودی نمی ره

خنجر زدی به قلبش

دیگه ازت بریده

به آخرش رسیده

موندنی بود تو روندیش

تو قلبشو سوزوندی

نشسته بود رو بومت

خودت اونو پروندی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:17  توسط لیلی | 

خیلی جالبه ! خیلی ....

یه جریانی رو می خوام بگم ! شما قضاوت کنید

می گه دوست داره ، ولی اذیتت می کنه

می گه عاشقته ولی دیوونت کرده و هر چی دوست داره بهت می گه

می گه همه چیزم تویی ... اما انقدر اعصابتو خورد کرده که می خوای تموم موهای سرتو بکنی

می گه من فقط به عشق تو نفس می کشم اما داغونت کرده

آبروتو برده ... زندگیتو داره از همه می پاشونه .... و هزارو یک اتفاق دیگه که بماند!

که هر چی هم بهش می گی فقط یه حرف داره ( عاشقتم )

............................................

خدایا ! خدایا ! تو بگو مگه میشه ! چه جوری می شه عشق این آدمو باور کرد

مگه میشه ؟ مگه ما عاشق نبودیم ... مگه ما عاشقی نکردیم

حاضر بودم خدا عمر منو بگیره و بده به عشقم

دلم نمی خواست نازکتر از گل بهش بگم

حتی من کسی رو میشناسم که به خاطر اینکه عشقش راحت باشه و خوشبخت بشه

از زندگیش پاشو کشید کنار ! چون انگار سر سوزنی حس کرده بود که اون

احساس خوشبختی نمی کنه ؟

................................................

منه نوعی ....... منه حالا بگیم بی سواد !؟ منه دهاتی !؟

فهم و درکم از عشق اینه :

عشق فقط تو باهم بودن و به هم رسیدن خلاصه نمی شه ... ته عشق نبایدحتما ازدواج باشه !

می تونه هرجور دیگه ای باشه ! می تونی عاشق باشی ، دیوونه باشی ، واسش بمیری

می تونی حتی به خاطرش پرپر بشی

می تونی با یاد معشوقت روزها رو شب کنی و شب ها رو به صبح برسونی

اگه عاشق باشی زهر و تلخی و درد فراق و دوری هم برات شیرینه

می تونی مثل یه پروانه دور شمع بگردی و بسوزی و از این عشق بازی لذت ببری

می تونی قشنگ ترین و ناب ترین لحظه های زندگیشو براش ایجاد کنی

می تونی تمام قشنگی های دنیا رو به عشقت با یه جمله تقدیم کنی :

           بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:1  توسط لیلی | 
 نشانی از تو که نیست

پس این شوق بی سبب چیست؟

مدتی است

اشک چشمانم خشک ، خواب گریه می بینم

بی هیچ سببی

تنها خواب گریه می بینم

و نشانی از تو که نیست

اما با این شوق بی سبب چه کنم !؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:13  توسط لیلی | 

 

خوشحالم که من ، با همه مشغله ای که دارم ، ساعت های زیادی از روز رو به

 

تو می اندیشم . انگار فکر کردن به تو انگیزه ی همه کارهای روز مره من است .

 

زیر سقف کوتاه آروزهای قلبم ، من تنها یک آرزوی بلند دارم و آن این است :

 

آرمیدن در کنار تو

 

ای کاش عشق تو لحظه ای قلب مرا ترک نکند و تو نیز لحظه ای خالی از عشق

 

به من ننگری. در  آن صورت است که  می توانم در برابر تمثال عظیم ترین رنج

 

ها زانو نزنم و از پا نیفتم و خستگی برایم مفهومی ندارد .

 

باید اعتراف کنم که اشتباهی بزرگ مرتکب شدم .

 

من هرگز مهر تو را محک نخواهم زد. چون می دانم که ما انسان ها همگی در

 

این آزمون بازنده ایم . به جای اینکه دایم در این اندیشه باشیم که آیا

 

محبوبمان ما را دوست میدارد ، بهتر است همدیگر را دوست بداریم و در بیان

 

این دوستی صریح و سریع و صادقانه عمل کنیم .

 

« آن کسی که سبقت می گیرد سهم بیشتری از عشق می برد »

                                                                    تقدیم به همه عاشقای دنیا

 

                                                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:56  توسط لیلی | 

 

به چشمهایی که لبخند تو رو می بینن حسودیم میشه

به لبهایی که رو لبهات می لغزند حسودیم میشه

به دستهایی که نرمی دست تورو حس می کنن حسودیم میشه

به تنی که آغوش گرم تورو تجربه می کنه حسودیم میشه

به شونه هایی که تکیه گاه بی کسی هات شدن حسودیم میشه

به گوش هایی که صدای قشنگ تورو می شنون حسودیم میشه

حسودیم میشه به اونی که عکسش می افته تو آیینه ی چشمات

حسودیم میشه به اونی که توی قلبت کنگر خورده و لنگر انداخته

حسودیم میشه به اونی که فاصله اش بات فقط نفسه

حسودیم میشه به تنی که روحش تویی!

   حسودیم میشه به رگی که خونش تویی!

      حسودیم میشه به گلدونی که گلش تویی!

       حسودیم میشه به آسمونی که ماهش تویی!

          حسودیم میشه به کوچه ای که عابرش تویی!

             حسودیم میشه به انگشتری که نگین اش تویی!

                حسودیم میشه به کوری که چشمش تویی!

                   حسودیم میشه به شبی که نورش تویی!

               حسودیم میشه به حوضی که ماهیش تویی!

           حسودیم میشه به قابی که عکسش تویی!

             حسودیم میشه به دلی که دلدارش تویی !

          حسودیم میشه به ساحلی که دریاش تویی!

    حسودیم میشه به قلبی که عشقش تویی!

 آره حسودیم میشه به اونی که عشقش تویی!

 

                                                                      شعر از : لیلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:53  توسط لیلی | 
بارون نباش که خودتو به زور به شیشه پنجره بکوبی !

ابر باش که همه منت باریدنتو بکشن !

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 0:53  توسط لیلی | 

 

تن خسته ي منو يه گيتار شكسته

 

منو يه ساز پريشون ، عشقي كه به گل نشسته

 

منو يه بغض كهنه ، كه كسي نداشته باشه

 

منو يه آهنگ غمگين ، كه كسي نشنيده باشه

 

من و تو تا به هميشه ، اگه نه دنيا نباشه

 

روزي كه بخواي نباشي ، آخر عمر منه

 

من و يه قاب شكسته ، با دلي به غم نشسته

 

خستمو چشمامو بستم ، پشت اين درهاي بسته

 

بدجوري شدم اسيرت ، ديگه كار از كار گذشته

 

مي دونم آخر اين عشق،شيشه عمرم ميشكنه

 

من و تو تا به هميشه ، اگه نه دنيا نباشه

 

روزي كه بخواي نباشي ، آخر عمر منه

 

 

شعر از : لی لی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 22:18  توسط لیلی | 
 

 

چشمات ديگه واسه من نيست مي دونم

 

دل تو جاي ديگه است رسواي من نيست مي دونم

 

حالا  آشنا شده دستهاي تو با ديگري

 

مي دونم شدي ديونش بي هوا و سرسري

 

سازتو كوك مي كني ، واسه چشاش بخوني

 

نگاتو از من مي دزدي ، دنبال نگاش مي ري

 

يادته ،  من واسه تو فرشته بودم يه روزي

 

حالا من شدم غريبه اين تو خوب مي دوني

 

شعر از: لیلی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:37  توسط لیلی | 

برایت بارها باید بگویم که در رگ های من جاری شدی چون خون

                                    شاید

که از من ساختی بار دگر مجنون شاید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 12:49  توسط لیلی | 

دونه دونه سفید شدن این موهام                       دونه دونه

دونه دونه جاری شد اشک غم از چشمام            دونه دونه

دونه دونه تنهام گذاشتن دوستام                       دونه دونه

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 20:7  توسط لیلی | 

 

با کسی همخونه شو که وفادار بمونه

واسه خستگی هات یه پرستار بمونه

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:2  توسط لیلی | 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 12:12  توسط لیلی | 
یادته چشمای خیسم زیر بارون


یادته هق هق گریه ام تو خیابون


یادته گفتی نباشی می میرم


گفتی من به عشق تو اسیرم


یادته گفتی که بی من نمی مونی


یادته عهدی که بستیم تو جوونی


یادته گفتی باید با هم باشیم


گفتی تا آخر عمر مال هم باشیم


قول دادی با من بمونی یادته


من شدم گل و تو گلدون یادته

                                                   شعر از :لی لی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 2:12  توسط لیلی | 

تنم روزي آغوشي گرم بود براي کسي که دوستش داشتم

که دير نخواهد بود ،

وقتي مردم مرا در قبري تاريک پنهان نسازيد

مثل لکه ننگي که از صفحه زمين مي زداييد ،

تنم روزي آغوشي گرم بود براي کسي که دوستش داشتم

و چشمانم تصويري از تمامي احساساتم ... تبلور سايه روشن هاي زندگيم

دستانم ستايشگرين نوازشگران

و قلبم عصاره اي از عشق ؛

عريانم نسازيد

من از هم آغوشي با تن سرد خاک مي هراسم

اشک هايتان ارزانيتان

و ناله هاي بيهوده تان ...

خوب مي دانم سه بار که خورشيد غروب کند

من براي هميشه در خاطره هاتان غروب مي کنم

خروارها خاک سرد براي من

بسترتان هميشه گرم ...

مي دانم خدا مرا خاک خوبي خواهد کرد

تا روزي اندام شما را در آغوش گيرم

روزي که دير نخواهد بود ...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2:27  توسط لیلی | 

خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریا نداری!؟؟؟؟؟؟؟

من چون تویی را دارم و اما تو چون خودی را نداری!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 13:12  توسط لیلی | 

تنها تلنگری لازم است تا بغضی را که در سینه دارم بشکند و

سکوتم را به هیاهویی مبهم مبدل سازد .

نمی دانم ،حتی خود از حال خود خبر ندارم.

این روزها دلم هوای گریه می کند اما به یک جرقه نیازمند است.

دیگر آرزوی داشتن عشقی پاک تمام وجودم را پر کرده است.

به خواب خوشبختی خود می خندم

ناگهان اشک از چشمانم سرازیرمی شود.

آنقدر می گریم که قدری سبک می شوم

وآنگاه آهی کشیده و دوباره فردای نا معلوم خود و عشقم را

با رویاهای قشنگ و دلنشین آذین می بندم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 14:14  توسط لیلی | 

اگه کسی رو دوست داری که دوستت نداره سعی نکن ازش متنفر بشی!

سعی کن فراموشش کنی!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:24  توسط لیلی | 

چقدر سخته ...چقدر عذاب آوره ...چقدردردناکه......

داری از خیابون می گذری ....یه هو ببینی که دستهای عشقت توی

دستهای دیگه است...

چشمهاش خیره به چشمهای دیگه است...یه لحظه فکر می کنی که داری

خواب می بینی..

ولی نه چشمهاتو بازو بسته می کنی می بینی که خودشه ...اره همونیه

که تورو با نگاهش اسیر خودش کرد

این همونیه که با حرفهاش تورو به رویاها برد ..این همونیه که

می گفت:فقط صداقت ازت می خوام و بس!!

این همونه..همون فرشته که یه قصر رویایی واست ساخته بود..همون

عشقت که داشتی مثل یک بت می پرستیدی

،همونی که به قداست و پاکی اش قسم می خوردی..اره..این

همونه...همون که از چشمهاتم بیشتر بهش اطمینان داشتی...

ولی چه فایده..دنیا الان رو سرت خراب شده ...داری عرق می ریزی و

چشمهاتو بازترو بازتر می کنی ..

نمی دونی اصلا جواب خودتو چی بدی؟جواب اون همه حماقتی که تو

داشتی؟یا نه بیش از حد ساده بودن؟

آه...آه...یه لحظه تصمیم می گیری بری جلو وهمه چی رو خراب کنی و

شخصیتش رو جلوی اون طرف خورد کنی

..اما بعد می گی نه !

" من هنوزم دوسش دارم؟!شاید با این کار عشقم ازدستم ناراحت بشه و

دیگه با من حرف نزنه"

نه نه تو بازم نگرانی برای یه ادم پست و خود پرست...

آخه چرا ....زود اون جارو ترک می کنی و تو راه هی دنبال یه راهی هستی

که همه چی رو فراموش کنی؟

ولی نمی شه....آخه چه جوری؟اشک از چشمات سرازیر می شه بدون

اینکه اختیاری داشته باشی...قلبت شکسته..

بغض گلوتو داره سفت فشار می ده...داری خفه می شی ولی صدات در

نمی یاد!

تو ذهنت همه ی راههارو یه بار می ری و نتیجه گیری می کنی؟!

عاقبت شاید "شاید"تصمیم می گیری که بری ،بدون اینکه بهش چیزی

بگی ...بدون اینکه تحقیرش کنی...با یه قلب شکسته

و هزاران هزار سئوال بی جواب می ری؟!

نمی دونی کجا ولی یه جای دور؟

چون دلت نمی خواد تصویری که ازش تو ذهنت داشتی خراب بشه؟

چون می خوای بری وخودتو به این باور برسونی که

"فرشته ی من نبوده که اشتباه کرده،این چشمهای من

بودن که اشتباه دیدن...."

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 22:24  توسط لیلی | 
به دریای آرم چشمان تو

                                    نگریستم

بی آن که ازدرون توفانی اش

                                   باخبر باشم

شاید برای همین بود

که ناگاه 

         غرق شدم! 

                                                     دوستت دارم با تمام وجودم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 12:51  توسط لیلی | 

تورا سپید و هر چه جز تورا سیاه می کشم

به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم

گلی؟ستاره ای؟پرنده ای؟فرشته ای؟چه ای؟

تو کاملی ،تورا شبیه قرص ماه می کشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 18:6  توسط لیلی | 

اول نامه به جای دل تنگ چند تا نقطه چین می گذارم

جای اسم قشنگ سر سطر،نازنین،نازنین می گذارم

گفتن از تو ولی کارمن نیست

پس قلم را زمین می گذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:31  توسط لیلی | 
عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من

                                          قصه ی عشق شود قصه ی بیماری من

تو چه میدونی اونروزها به من چی گذشت

 

تو نبودی ببینی دربه دری هامو

 

تو کجا بودی ببینی اشکهامو

 

نبودی ببینی چطور اون شبهای بی ستاره ی من سحر شد

 

تو کجا بودی

 

اون وقتی که خیابونها رو زیر و رو می کردم واسه ی دیدنت

 

وقتهایی که بی تابت بودم کجا بودی

 

تو می دونی دلتنگی با من چه ها کرد

 

می دونی دیونه ی چشمای یکی بودن یعنی چی؟

 

تو اصلا می دونی عاشقی یعنی چی؟

 

نه تو رو جون اون که دوسش داری بگو

 

می دونی با خیال یه آدم صبح تا شب حرف زدن یعنی چی؟

 

اون روز بارونی ،بی تو توی خیابون یادت میاد

 

اونقدر اشک ریختم که آسمون روش کم شد ..رفت

 

تو بودی ببینی وقتی از کوچه ی خاطرات رد می شدم چی کشیدم

 

وای نبودی.......ندیدی......

 

 

من بی تو مردم........

...

....

....

برگشتی

 

حالا دیگه دیره

 

دیگه عشقت رو مدفون کردم زیره خاک

 

دیگه به چشمهام اجازه نمی دم که برات اشک بریزن

 

دیگه دل من غلط بکنه برات تنگ بشه

 

دیگه دوستت ندارم

 

دیگه دیره.........................

 

بهت گفته بودم یه روز برمی گردی که دیگه دیره!!!!!!!!!!!!!

 

امروز همون یه روزه!!!!

 

(جلوی آینه خیلی تمرین کردم تا بهت دروغ بگم،

این جمله های آخرم همش دروغ بود،دوستت دارم)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 16:12  توسط لیلی | 

 

می وزد بادی شبانه

 

   می خرد ناز مرا او بی نشانه

 

       می کند بوسه لبانم را زیرکانه

 

          می نوازد گونه هایم را عاشقانه

 

               می برد عطر تنم رامخفیانه

 

            می نماید گیسوانم را پریشان روی شانه

 

            می دهد سوزی به جسمم شاعرانه

 

        می شود از چشم من اشکی روانه

 

                   می سرایم یک دوبیتی فی البداهه

 

                                 می نویسم روی کاغذ ماهرانه

 

                                       می رود باداما سریع و بی بهانه

 

                                              می برد شعر مرا او وحشیانه

 

                                                      می نویسم روی کاغذ من دوباره

 

                                                            می وزد بادی شبانه

 

 

                                   &n